جنگ تمام شد ، حال خاص بچه هاي جنگ هم تمام شد ، شب هاي عمليات هم تمام شد ، زيارت عاشورا و دعاي كميل هم از سنگرها رفت ، بچه هاي جنگ يكي يكي آمدند ، يكي با دست هاي بجا مانده در سنگرهاي بازي دراز ، يكي چشم به راه مانده در شلمچه و يكي آشفته ميان شور و شعور هور ، بچه هاي جنگ آمدند و چشم دواندند ميان همشهري هاي خود ، همرزم هايشان را نشانه گرفتند ، اما نديدند ، كمتر ديدند و تازه دردشان گر گرفت ، بعضي ها نبودند ، نيامده بودند ، بعضي ها نتوانسته بودند دلشان را جا بگذارند و بيايند .
جنگ تمام شد و بچه هاي جنگ دلشان گرفت ، بدجوري دلگير جبهه و جنگ شدند . براي اينكه وقتي هوايي جنگ مي شدند و مي رفتند ، با خودشان هم مي جنگيدند ، زلال مي شدند ، صاف صاف مي شدند ، اما بعد از جنگ آمدند و ديدند كه يكي از همسنگري ها توي گوش شهر پچ پچ مي كرد كه : بعد از شهدا چه كرديد ؟ سال اول بعد از جنگ بود . اما بعد از جنگ انگشت نما شدند . اين ها بودند كه جنگيدند .
نشانشان مي دادند و ... ديگر هيچ .
صحبت هاي درگوشي بالا گرفت . ‹‹ چرا جنگيدند ›› ، ‹‹ چرا رفتند ›› ، ‹‹ براي ما كه نبود ›› ، ‹‹ براي حق و حقوق خودشان رفتند ›› ، ‹‹ نان جنگشان را مي خورند ›› ، ‹‹ سهميه جديد را توي دانشگاه مي گيرند ›› ، ‹‹ پست هاي بالا گرفته اند ›› ، ‹‹ جنگيده اند كه يك عمر به مردم امر و نهي كنند ›› ، ‹‹ جنگيدند كه آقا بالاسر مردم باشند ›› ، ‹‹ جنگيدند كه ......... مي خواستند نجنگند ›› .
و اين آخري بدجوري پاپيچ دلشان مي شد ... شده بود كه خودشان را گم و گور كردند . گم و گور كردند تا لااقل نيشخندها را نشنوند و حالا بسياري از آن ها كه آمده بودند ديگر ميان ما نيستند ، هستند اما نشاني از آن ها نيست . مگر اين كه جايي باشد و گوشي شنوا يا همدلي .............